ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

روز تعطیل کنار بابایی و ترنم جون

امروز بابایی جون خونه بودن و کلی خوش گذشت و با خانواده عمو محسن رفته بودیم رستوران که شما هم کلی آتیش سوزوندی این هم چند تا عکس از امروز بـــــــــــــــــــــــــوس   ترنم , مشغول بازی با بابایی رستوران به مناسبت روز پدر ساعت دوازده نیمه شب مثلا وقت خواب ...
27 مرداد 1391

كارهاي تازه از ترنم +عكس

سلام به همه دوستاي خوب وبلاگيمون ترنمم ميخوام از كارهاي تازه ات برات بنويسم ، جوجه مهربون.     ما همچنان در مسافرت بسر ميبريم و خيلي هم داره خوش ميگذره خدا رو شكر، ترنم من ، اين روزها ياد گرفتي نماز بخوني ،بابا جون ،مامان جون،و حتي پدر جون رو چندين بار  گفتي البته گذرا  بعد چند باري تكرار ميكني ولي هر وقت خودت دلت  بخوات .چند بار به بابا جون گفتي مامان جون .تازگي متوجه شديم كه ني ني كوچولوي ما خيلي با ادب تشريف دارن و و قتي مي خواي به وسائل هر كسي دست بزني.اول اجازه ميگيري و تا وقتي كه مي گيم دست نزن امكان نداره دست بزني البته نق ميزني تا اينكه بگيم اشكالي نداره مي توني دست بزني. چند روزه پيش پدر جون به...
27 مرداد 1391

روزهای اخیر با ترنم جان

سلام من اومدم , کمی دیر چون این روزها ترنم خانم اصلا وقتی برام نمی گذاره . دختر قشنگم از وقتی که از تهران برگشتیم شبها تا 3-4 صبح بیداری اگر هم بخوابی یک ساعت بعد بیدار میشی .همه اش هم در حال نق زدنی البته دندونت که دیروز دیدم که نکش بیرون زده(چهارمین دندون از پایین) خیلی اذیتت می کنه الهی مامی بمیره برات امروز حتی از درد می خواستی زمین رو گاز بگیری وکلی عصبی شده بودی .بمیرم هیچ کاری هم از دستم بر نمی یاد , راستش رو بخواهی یک وقت هایی فکر می کنم دارم کم می یارم .غذا نمی خوردی ,خوب نمی خوابی , و با تمام مهربونیت و خوش اخلاقیت , خیلی خلق خوبی نداری.خوب بیا از اتفاق های خوب برات بنویسم.دوازدهم مرداد سومین سالروز عروسی مامی با بابایی بود . ...
27 مرداد 1391

ترنم می خوات حرف بزنه هوراااااااااااااااا

سلام ترنمی و سلام همه دوستای مهربون ترنم جون ما داره سعی می کنه همه کلمات رو تکرار کنه خیلی بامزه و شیرین ,حتی کلمات سخت رو تکرار میکنه البته فقط یکی دو بار مثل کمربند ,رنگارنگ و .....و همینطور اسم عروسک هاش رو خوب می شناسه .دیشب یاد گرفته که در جواب اینکه صداش می زنیم بگه بله .راستی از همه مهم تر که دیگه هدفمند میگه ماما و من رو ماما صدا میزنه من هم که غش میرم . عاشقتم جوجههههههههههههه. می خواستم که عادت رو پا خوابیدن رو از سر جوجه بندازم .این شد که سعی کردم با جوجه بازی کنم که خسته بشه و رو تختش بخوابه در کمال تعجب تحت هیچ شرایطی این کار رو نکرد که هیچ اصلا نمیدونست که چکار باید بکنه تو تخت دالی می کرد و .... و با تعجب به من نگ...
24 مرداد 1391

عقيقه

سلام طبق پيشنهاد خاله فرزانه جون ، مي خوام بنويسم كه عقيقه چي هست؟ راستش خودم هم نميدونستم بعد كه وارد خانواده يزدي ها شدم كه اتفاقا خيلي هم مومن هستن متوجه شدم كه تماما بچه هاشون رو عقيقه مي كنندو شديدا اعتقاد دارن و وقتي كه تحقيق كردم ديدم كه كلي هم در سنت پيامبر (ص) سفارش شده . عقيقه يك دعاي مخصوص داره كه به نام كودك مشخصي در هنگام سر بريدن گوسفند كه شرايط خاصي هم بايد داشته باشه خونده ميشه .بعد گوسفند  درسته در ديگ بزرگي قرار داده ميشه  و به صورت آبگوشت طوري كه به استخون هاش صدمه نخوره پخته ميشه  و بين فقرا تقسيم ، و بعد هم استخون ها رو در عمق زياد خاك دفن مي كنند .كار آسوني نيست و هر كسي نميتونه انجام بده براي همين ...
6 مرداد 1391

سفر تهران + عكس

سلام من اومدم ببخشيد كه كمي دير اومدم . آخه ما اومديم تهران و كلي سرمون شلوغ بوده دختر قشنگم مي خوام خلاصه و مختصر از اين چند روز برات بنويسم , اول از همه بگم كه شما از تاريخ 15 تير ماه رسما راه رفتن رو شروع كردي و كلي ماماني و به وجد آوردي اما گله دارم از غذا خوردنت كه كلي اشك من و در آورده به همراه يك تب خفيف كه ديروز هم دندون سوم از فك پايين شما رويت شد و متوجه شدم كه همه ناآرومي ها بي خوابي ها و از همه بد تر غذا نخوردنها از چي نشات گرفته بوده. خوب بريم سر اصل مطلب ، كه بگم چه كارها كردي اين چند روز ،اول رفتيم كرج خونه مامان جون اينها چند روزي اونجا بوديم و شما كلي با آرتين و امير علي بازي كردي بعد بابايي اومدن تهران و ما رو بردن...
31 تير 1391

قصه پمپرس برای ترنم جوجو

سلام امروز یک قصه  داریم. یکی بود یکی نبود .یک فرشته کوچولو بود به نام ترنم که خیلی عزیز بود. و باباییش می خواست که همیشه بهترین ها رو براش داشته باشه ولی متاسفانه کشوری که ترنم جوجو توش زندگی میکرد تحریم بود و حتی اساسی ترین چیزها هم گاهی پیدا نمیشد.مثلا پمپرس البته از نوع داخلیش زیاد بود ولی بابایی می گفت که فقط ترنم باید پمپرس بپوشه .اتفاقا پدر جونی ترنم برای یک ماموریت با هیات همراه رفتن دبی , بابایی از پدر جون خواستن که برای جوجوی قصه ما پوشک بیارن و شماره وارد کننده دبی رو هم پیدا کردن و به پدر جون دادن .نگو که پدر جون بنده خدا طی تماسی که با وارد کننده داشتن فهمیدن باید برن ابوظبی ,وای طفلکی پدر جون با یک دنیا مشغله چند...
15 تير 1391

پیش به سوی خوشبختی

سلام من اومدم خوشحال خوشحال(91/4/11) ترنم من هفت قدم راه رفتـــــــــــــــــــــــــــــــه هورا .خیلی خوشحالم , امروز در اولین تمرین چهارقدم و بعد از اون چند تا هفت قدم دختر نازنینم راه رفت ,من و بابایی در پوست خودمون نمی گنجیدیم ,خیلی قشنگ و به یادموندنی بود.حالا همه دنیا مال منه و زیر پاهای زرین و کوچولوی دخترم. خدایــــــــــــــــــــــــا دوستـــــــــــــــــــت دارم. مرسی بابت همه نعمت های شیرینت , مرسی بابت ترنم نازم ,مرسی بابت همسر یکدونم و مرسی به خاطر همه عزیزانم ,پروردگارا خودت حفظشون کن . ...
11 تير 1391